روزی سادگی هایم را در سبدی از جنس بلور گذاشتم وبه بازار دست فروش هارفتم .
آن زمان سادگی هایم رابه بالاترین قیمت ممکن فروختم وخوشحال از تمام سادگی هایم سبکبار به خانه بازگشتم ودر دل به خودمی بالیدم که
سادگی هایم چه با قیمت بود اما حالا .......
سبدم پرازطعته گشت واگرکمی بیشتر می ماندم زیردست وپای مردمی که سرزنشم می کردند له می شدم
حیران ازاین تغییری که به سرعت نورمرادر برگرفت وسادگی هایم رابه سخره گرفت .
پس مگر روزی همین جنس مایه مباهات نبود ؟!
مگر یکرنگی جنس لایق بازار نبود ؟
ماندم ازخلقت آدمیزاد !!!
روزی ارزش به واقع ارزش بود واما حال ضد ارزش در مرتبه ای بالاتر ازارزش ایستاده وفخر می فروشد
ای هیهات از این آدمیزاد !!!
برچسب:
نویسنده: هلیا نوری
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 14:46