خرید بک لینک
روزی سادگی هایم را در سبدی از جنس بلور گذاشتم وبه بازار دست فروش هارفتم . آن زمان سادگی هایم رابه بالاترین قیمت ممکن فروختم وخوشحال از تمام سادگی هایم سبکبار به خانه بازگشتم ودر دل به خودمی بالیدم که سادگی هایم چه با قیمت بود اما حالا ....... سبدم پرازطعته گشت واگرکمی بیشتر می ماندم زیردست وپای مردمی که سرزنشم می کردند له می شدم حیران ازاین تغییری که به سرعت نورمرادر برگرفت وسادگی هایم رابه سخره گرفت . پس مگر روزی همین جنس مایه مباهات نبود ؟! مگر یکرنگی جنس لایق بازار نبود ؟ ماندم ازخلقت آدمیزاد !!! روزی ارزش به واقع ارزش بود واما حال ضد ارزش در مرتبه ای بالاتر ازارزش ایستاده وفخر می فروشد ای هیهات از این آدمیزاد !!!

برچسب: نویسنده: هلیا نوری تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 14:46

شاعرانه هایم در کوچ پرستوهای مهاجر گم شدند آن زمان که که پرواز کردند واحساس من را دزدیدند من ماندم ویک دنیای تاریک احساس من خالی شد ازتمام تمام انچه که برای خود بافته بودم . شعرهایم دیگر نمی آمد . پرستوهای مهاجر تار وپود رویاهایم را باخود بردند وروح من قالیچه ای بی رنگ گشت. شاعرانه هایم در تنگ کوچ پرستوها تنها شده اند ومن برای نجاتشان به کوچه پاییز پناه آورده ام .تماشای بهار از پنجره پاییز بس بعید است و محال اما من خواهم توانست . بهار را خواهم آورد وکوچه پاییز را شکوفه باران خواهم ساخت.

برچسب: نویسنده: هلیا نوری تاريخ: يکشنبه 28 آذر 1395 ساعت: 14:45

صفحه بندی